|
|
|
|
|
الهی و ربی من لی غیرک
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
يهودي : نوح نفرين كرد به دعاي او خدا باراني فرستاد تا كفار غرق شدند . آيا پيامبر شما چنين فضيلتي داشت؟ علي (ع ) : پيامبر اسلام پيامبر رحمت بوده است ولي ما شاهد بوديم كه مدتي مدينه دچار خشكسالي شد و مردم از پيامبر درخواست كردند كه براي آمدن باران دعا كند . حضرت دعا كردند تا هفت شبانه روز باران باريد تا اينكه مردم از پيامبر خواستند كه در مدينه باران نبارد و فقط بر زمينهاي كشاورزي آنان ببارد . پيامبر هم دعا كردند. در اين حال آسمان صاف بود ولي خارج از مدينه باران مي باريد. يهودي : حضرت هود برقومش نفرين كرد و خدا بادي فرستاد كه قوم ناسپاس هود هلاك شدند. آيا پيامبر شما چنين فضيلتي داشته است؟ علي (ع) : در جنگ خندق كه مشركين مدينه را محاصره نمودند، خدا طوفاني فرستاد تا خيمه هاي مشركين را از جا در آورد. يهودي : خدا براي صالح شتري از دل كوه در آورد تا نشانه نبوت او باشد. علي (ع) : شتر صالح با او حرف نزد ولي يك روز شتري در مقابل پيامبر زانو زد و با زبان عربي فصيح از صاحبش نزد پيامبر شكايت كرد . پيامبر صاحبش را خواست و او را از كشتن شتر منع نمود. يهودي : خدا با موسي حرف زد . علي (ع) : وقتي پيامبر اسلام به معراج رفت در" مقام قاب قوسين او ادني " با خدا سخن گفت. يهودي : خدا به سليمان پادشاهي داد. علي(ع) : يك روز ملكي با كليدهايي در دست نزد پيامبر اسلام آمد و گفت : خدا فرموده كه اينها كليد گنج هاي زمين است اگر مي خواهي در دنيا پادشاه باش و آخرت هم جايت در بهشت محفوظ است .پيامبر كليدها را پس داد و عرضه داشت كه مي خواهم يك روز سير باشم و شكر خدا گويم و يك روز گرسنه باشم و از خدا درخواست كنم . يهودي : خدا باد را تحت فرمان سليمان قرار داد و او به وسيله باد به هر جا مي رفت . علي (ع) : در سفر معراج وسيله اي آسماني به نام براق براي پيامبر آوردند كه حضرت بر آن سوار شد و در يك شب از مكه به قدس رفت و از آنجا به آسمان هاي هفتگانه بالا رفت و بعد از سفرهايي ، موقع اذان صبح به مكه برگشت . يهودي : عيسي مرده زنده مي كرد. علي(ع) : يك روز يك زن يهودي پيامبر را مهمان كرد و براي او دست گوسفند كباب شده /اورد . وقتي پيامبر لقمه اول را در دهان گذاشت ، آن دست گوسفند به زبان آمد و گفت : مرا به زهر آلوده اند از من نخور . يهودي : عيسي از ذخاير غذايي پشت ديوارها و خانه ها خبر داد . علي (ع) : در جنگ موته لشكر اسلام در مرز روم مشغول جنگ با دشمن بود و پيامبر در مسجد مدينه اخبار جنگ را نقل مي كرد . وقتي لشكر اسلام مراجعت كرد ، ديدند همانطور بوده است كه حضرت نقل مي كرد. جايگاه اهل بيت در جهان هستي |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب آب در حوض نبود ماهيان مي گفتند: هيچ تقصير درختان نيست ظهر دم كرده تابستان بود پسر روشن آب لب پاشويه نشست و عقاب خورشيد آمد او را به هوا برد كه برد
به درك راه نبرديم به اكسيژن آب برق از پولك ما رفت كه رفت ولي آن نور درشت عكس آن ميخك قرمز در آب كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چين هاي تغافل مي زد چشم ما بود. روزني بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش آب خدا را ديدي همت كن و بگو ماهيها حوضشان بي آب است باد مي رفت به سر وقت چنار من به سر وقت خدا مي رفتم
"سهراب سپهري " |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
رهايم كن از سايه خودم پروردگارا،از ويراني وسردرگمي روزگارم چرا كه شب است و زائرتو نابينا دستم را بگير رهايم كن از نوميدي با شعله خود چراغ بي فروغ اندوهم را لمس كن ،نيروي خسته ام را بيدار كن مگذار كه با شمارش شكست هاي خود عقب بمانم بگذار جاده درهرقدم،ترانه خانه را برايم بخواند چرا كه شب تاريك است و زائر تو نابينا دستم را بگير "رابيندرانات تاگور" |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
آن مرد عاشق بود آن بازي عشق و آن حريف خدا.دور، دور آخر بود و بازي به دستخون رسيده بود. آن مرد زمين را سبز مي خواست . دل را سبز مي خواست.انسان را سبز.زيرا بهشت سبز است و روح سبز و ايمان سبز... اما سبزي را بهايي است به غايت سرخ، و بازي به غايتش رسيده بود.به غايتي سرخ. عرفان نظر آهاری
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
روایت شده است که حضرت داوود (ع)تنها به صحرا رفت پس خداوند به او وحی کرد: ای داوود چه شده است که تو را تنها می بینم ؟ عرض کرد:معبودا شوق دیدار تو در جانم شدت گرفته و میان من و خلق تو حائل شده است. خداوند به او وحی فرمود: به میان آنان برگرد؛زیرا اگر تو یک بنده گریز پای را همراه خود نزد من آوری من نام تو را با صفت ستوده در لوح ثبت میکنم بحارالانوار ،جلد ۱۴،ص۴۰ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
خداوند متعال می فرماید: اهل اطاعت در مهمانی من اند ، اهل شکر وسپاس من در دیدار من اند، اهل ذکر ویاد من در نعمت من اند، و اما اهل معصیت و نافرمانی من ،آنان را هم از رحمت خویش نا امید نمیکنم. اگر توبه کنند من دوستدار آنانم ، اگر بیمار شوند من طبیب آنانم و با سختیها مصیبت ها آنان را درمان میکنم تا از گناهان و عیب ها پاکشان سازم. الجواهر السنیه ص۲۸۶ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
ماتماشاچياني هستيم كه پشت درهاي بسته مانده ايم ديرآمده ايم! خيلي دير... پس به ناچار حدس ميزنيم شرط مي بنديم شك ميكنيم... و آن سوتر در صحنه بازي به گونه اي ديگر در جريان است "مرحوم حسين پناهي "
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضی از نویسندگان منشأ آن را مذهب بودا و كیشهای دیگر هندی گفته و استدلال كردهاند كه بسیاری از عقائد تصوّف با معتقدات بودا موافقت دارد؛ مانند حسّ بدبینی نسبت به عالم و رسیدن به نیروانا در مذهب بودا كه همان اصطلاح فنا در عرفان است و امثال آنها. ولی اینها بسیار دور افتادهاند، زیرا اوّلاً در تصوّف واقعی اسلام، نه تنها حسّ بدبینی ذكر نشده بلكه خوشبینی از نظر ارتباط با عالم بالا و بدبینی از نظر شخصی موجودات توأم گردیده كه سعدی - علیهالرّحمه - فرماید: به جهان خرّم از آنم كه جهان خرّم از اوست عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست و باضافه هر چند اصل مذهب بودایی به عقیده ما برتوحید و خداپرستی بنا شده، ولی مذهب بودایی امروز از مذاهب شرك و بتپرستی ميباشد و علّت آن، آن است كه بودا مطالب توحید را خیلی مجمل و در ضمن مطالب اخلاقی بیان فرموده، از این رو پیروان او بعداً به اشتباه افتادند. چه نیكو گفته لوئی ماسینیون دانشمند فرانسوی در سال ۱۳۱۸ در جواب دانشمند معظّم مرحوم حاج ابوعبداللّه زنجانی در ردّ این عقیده كه بین این دو مذهب فرق زیاد است؛ زیرا تصوّف هندی خدای موهومی را ميجوید ولی تصوّف اسلامی خدای معلومی را ميپرستد. گروهی آن را مأخوذ از مذهب زردشت گفته، به مناسبت اینكه حسّ خوشبینی كه در دین زردشت هست در اساس تصوّف وجود دارد. و گویند ظهور تصوّف در اسلام به واسطه ارتباط با ایرانیان بود ولی این نیز درست نیست؛ زیرا بسیاری از مبانی تصوّف اسلامی ارتباطی با دین زردشت ندارد بلكه فقط بعضی از امور بدان نزدیك است و شاید بسیاری از آنها مخالف باشد. بعضی هم آن را از حكمت اشراق و گروهی هم از فلسفه افلاطونیان اخیر و فلوطین دانسته ولی آن دو نیز نارواست؛ زیرا تصوّف اسلامی تمام عقاید خود را با ایات و اخبار منطبق ميكندو كسانی كه ایراد و اعتراض دارند درك معنی نكرده و مغرضانه گفتهاند. تصوّف پس از اقتباس از ایات و اخبار به استدلال عقلی ميپردازد نه آنكه تنها عقل را حاكم داند. و اینكه بعضی گفتهاند صوفیه چنان ميپندارند كه ایات و اخبار معمّاگویی است و كلید فهم آن به دست ارباب خانقاه است اشتباه كرده بلكه تهمت زدهاند، چون صوفی حقیقی كه دارای تصوّف واقعی است كاملاً خود را در عقاید و اعمال، پیرو ائمّه اطهار - علیهم السّلام - ميداند. نارواتر از همه عقیدهای است كه بعضی فضلای اخیر اظهار كرده و آن را از كیش مانوی مأخوذ دانستهاند، در صورتی كه كیش مانی مبتنی بر ثنویت و دوگانه پرستی است ولی اساس تصوّف بر توحید صرف در همه مراتب است. و نميدانم چگونه حاضر شدهاند این تهمت ناروا را كه ممكن است غرضورزيها در آن مؤثّر باشد وارد بیاورند. بعضی هم آن را مأخوذ از مسیحیت و دستورات حضرت مسیح - علیهالسّلام - گرفته و این نیز خیلی بجا نیست، چون دیانت مسیح رهبانیت را پسندیده و ترك دنیا را مانند بودا دستور فرموده ولی تصوّف اسلام طبق حدیث شریف: لا رُهبانیة فِی الاسلام(۵۱) ترك دنیا را جائز ندانسته بلكه فقط حُبّ و علاقه به دنیا را مخالف راه خدا گفته و كار را برای هر فرد لازم شمرده و مَثَل معروف «دست به كار و دل با یار» را وجهه همّت ساخته است. بلكه تصوّف كه عبارت از روح استكمال و سلوك به سوی خداوند است، از دستورات پیغمبران و جانشینان آن بزرگواران در هر زمان سرچشمه گرفته و مانند علوم و روشهای ظاهری نیست كه از ملّت مخصوص باشد. تصوّف اسلام از افعال و احوال پیغمبر خدا و از ایات و اخبار معصومین - علیهمالسّلام - ظهور یافته و بزرگان تصوّف هیچ ادّعایی از خود ندارند و آنچه دارند از مصباح نبوّت و مشكوة ولایت و از معادن علم و حكمت و منبع وحی و الهام و خاندان عصمت و طهارت ميباشد. البتّه ممكن است بعضی جزئیات یا اصطلاحات یا آداب صوری از بعضی مذاهب دینی یا فلسفی دیگر اقتباس شده باشد؛ مانند اصطلاحاتی كه از نظر علمی و اصطلاحی در آن وارد شده یا بعض امور اجتماعی و معاشرتی كه بر خلاف مبانی شرع مقدّس اسلام نیست كه این طور امور در همه فرقهها و دستهها در اقوال و اعمال وجود دارد؛ مانند كلمه اجتهاد و امثال آنها كه در علم اصول و اصولیین ميباشد، یا بزرگ بودن عمامه یا بلند بودن لباس كه بعض روحانیین دارند و هیچ كدام حرام نیست. ولی اساس و حقیقت تصوّف و مبانی واقعی آن از شارع مقدّس اسلام است و اتّهاماتی كه برای گرفتن تصوّف اسلامی از دیگران وارد آمده مانند اتهامی است كه به پیغمبر (ص) وارد آوردند كه در قرآن مجید بدان اشاره فرموده: اِنّما یعَلِّمُهُ بَشَرٌ(۵۲) و منظور از این اتّهام آن است كه سادهلوحان گمان كنندكه تصوّف داخل در اسلام نبوده و امر زائدی است و بعداً داخل شده است؛ در صورتی كه چنین نیست و ما معتقدیم كه هیچ یك از ادیان حقّه بدون حقیقت تصوّف نبوده و دیانت مقدّسه اسلام نیز چنین است، چون همان طور كه گفتیم حقیقت تصوّف عبارت است از ارتباط بین بنده و خدا كه از راه دل است و اساس دیانتها و علّت اصلی پیدایش ادیان نیز همان است واحكام عبادی جوارحی بلكه قوانین اجتماعی نیز برای تكمیل همین روح ارتباط است، پس در حقیقت روح ادیان همان تصوّف است. ممكن است دراینجا بعضی بگویند برخی اعتقادات یا رفتار بعض صوفیه بر خلاف این و مخالف معتقدات اسلامی است. گوییم همانطور كه بارها تذكر دادهایم آنچه بر خلاف قرآن مجید و اخبار باشد باطل و تصوّف حقیقی هم از آن گریزان است و هیچگاه نباید رفتار بعض متشبّهان رامناط عقیده اساسی سلسله یا عمل عموم دانست، بنابراین اگر بر خلاف این مقصود كه سلوك الی اللّه طبق دستور اسلام است از بعضی متصوّفین دیده یا شنیده شود یا اعمالشان مطابق این امر نباشد دلیل فساد و انحراف آنها از حقیقت تصوّف است و صوفی واقعی باید جامع ظاهر و باطن بوده و هم عامل به احكام ظاهر شرع مطهّر و هم مراقب امور قلبی و اخلاقی باشد و خلاف آن از بعضی اشخاص خلاف حقیقت تصوّف است؛ چنانكه بعضی متشبّهین به روحانیت نیز بر خلاف وظیفه مقام ادّعایی رفتار نموده و ميكنند و باعث بدنامی دیگران ميگردند. منبع:www.sufism.ir نقل از رساله رفع شبهات، تألیف: حضرت آقای حاج سلطانحسین تابنده رضاعلیشاه ثانی قدس سرّه سبحانی، چاپ پنجم، تهران، انتشارات حقیقت، ۱۳۷۷. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
پيامبر اكرم (ص) ضعف يقين در انست كه خرسندي مردمان را در خشم خداي بجويي و برروزي كه خداي ميدهد مردمان را بستايي و بر آنچه از سوي خداي است مردمان را نكوهش كني. روزيي كه خداي مي دهد به آزمندي هيچ ازروي هرگز بدست نمي اديد و ناخواستن هيچ ناخواهي از رسيدن ان باز نمي ماند . خداي تعالي به حكمت خويش و به جلال خويش روزي و شادماني را در مقام رضا و يقين قرار داده و غم واندوه را در شك و خشم ورزي
برگرفته از كتاب دفتر روشنايي |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
هفت چيز است كه در راه احسان توان نهاد و آن از مردم نادار هم ساخته است: نخستين چيز احسان به كار است يعني كه انسان خدمت خود را تقديم دارد . عالي ترين نوع اين احسان همانا ارزاني داشتن جان است . دوم احسان به دل است ، يعني تقديم داشتن يك قلب پر عطوفت به ديگران . سوم احسان به چشم است يعني تقديم نگاهي گرم وپر مهر به ديگران كه آنها را ارامش بخشد .چهارم احسان به رخ است يعني تقديم چهره اي خندان و مهربان به ديگران . پنجم احسان به زبان است يعني تقديم سخنان گرم و با محبت به كسان . ششم احسان به جاي است يعني جاي خود را به ديگران تقديم نمودن . هفتم احسان به ماوا و مكان است يعني كه شب در خانه خود به ديگران پناه دادن .
اين گونه احسان ها در زندگي روزانه از هر كسي ساخته است هيچ چيز با نيكي قابل مقايسه نيست . براي پايان دادن به تمامي رنجها به جد تمام كار هاي نيك انجام دهيد. بودا |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
آزاد به دنیا امده ام ولی در اثر هجوم دردها به پشت دیوار خزیده ام
درجای خود توسط زمان و خاطره ها میخکوب شده ام و تاریکی ترس ها مرا از زیبایی های زندگی پنهان نموده اند . زیبایی هایی که خداوند مخصوص من افریده ،اینجا اومرا در پشت اینه سرگشتگی هایم یافت ،با سراب هایی که خود انرا ساخته ام احاطه شد . برای حفاظت خود از دردهای درونی ام و قلب جریحه دارم که در عذاب گناهانم شعله زبانه می کشید و از زیبایی های عشق حضرتش محروم و روح خود را به بند کشیده بودم در این صورت خدا صدایم کرد "من اینجا هستم"خداوند ندا در داد .ولی من نمیتوانستم از پس ترسهایم صدای اورا بشنوم خود را بی ارزش می پنداشتم ، "من اینجا هستم "صدایی دوباره مرا به خود خواند " بگذار که عشق من تو را به نور هدایت کند " ورای تاریکی که تو بر روان خود ان را منعکس نموده ای "من اینجا هستم" وحشت زده و مبهوت اینه خود را بالا گرفتم ولی بازوانم ضعیف بود . قلبم تشنه ملاقات با خدا ! نتواننستم دیگر از گناهانم در برابر حقیقت نورانی و زیبایی های عشق او سپر بگیرم و در پشت گناهان خود پنهان شدم .سیلان نور وزیبایی مقاومت ناپذیر بود توان صحبت نداشتم از پشت سر گناهانم دزدانه نگاه کردم و زیبایی های منوارانه و درخشان اورا دیدم که بر جهان اطراف من پرده افکنده بود و چشمان قلبم به نور او باز شده بود . اومرا ازاد نمود آزاد که همراه بودن در شکرگذاری او سرود عاشقانه سر دهم و همراه با سبزه و گل ها در شادی های هستی شریک شوم و از انها لذت ببرم ازاد که در راه انسانیت و رسیدن به شکوفایی معنوی قدم بردارم ازاد که به خود واقعی ام دسترسی پیدا کنم و خودم باشم هنوز این طنین در گوشم اهنگ میزند "من اینجا هستم" اری اومرا ازاد کرد عشق به او ضامن ازادی من است لوئیس کالاگر
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
در بنی اسراییل عابدی بود ،به او گفتند :در فلان مکان درختی است که قومی انرا می پرستند ، خشمناک شدو تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را قطع نماید .
ابلیس به صورت پیرمردی در راه وی درامد و گفت کجا می روی ؟ عابد گفت: میروم تا درخت مورد ستایش مردم را قطع کنم تا مردم خدای را پرستش کنند نه درخت را . ابلیس گفت دست بردار تا سخنی باز گویمت . گفت : بگو گفت خدای را رسولانی است ،اگر قطع این درخت لازم بود خدای انانرا می فرستاد . عابد گفت :ناچار باید این کار را انجام دهم. ابلیس گفت:نگذارم و با وی گلاویز شد و عابد وی را برزمین انداخت . ابلیس گفت مرا رها کن تا سخن دیگری برایت بگویم و ان اینست که تو مردی مستمند هستی اگر تو را مالی باشد که به کار گیری و بر عابدان انفاق کنی بهتر از قطع ان درخت است .دست از این درخت بردارتا هرروز دو دینار زیر بالش تو بگذارم . عابد گفت راست میگویی یک دینار صدقه بدهم و یک دینار بکارم بهتر از اینست که قطع این درخت کنم مرا به این کار امر نکرده اند و من پیامبر نیستم که غم بیهوده خورم و دست از شیطان برداشت . دو روز در زیر بستر خود دو دینار دید و خرج کرد. ولی روز سوم هیچ ندید و ناراحت شد و تبر برگرفت که درخت قطع کند . شیطان در راهش امدو گفت : به کجا میروی ؟ گفت میروم ان درخت را قطع کنم شیطان به او گفت هرگز نتوانی و با عابد گلاویز شد و عابد را روی زمین انداخت و گفت:باز گرد وگرنه سرت را از بدنت جدا میکنم . گفت مررا رها کن تا بروم ولی بگو چرا من ان بار نیرومندتر بودم ولی این بار تو؟ ابلیس گفت : تو بار اول برای خدا و با اخلاص قصد قطع درخت را داشتی ، لذا خدا مرا مغلوب تو کرد ولی این بار برای خود و دینار خشمگین شدی و من بر تو مسلط شدم برگرفته از ریاض الحکایات |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
پيامبر گرامى اسلام (ص) فرمودند: ((من ادرك ليله القدر، فلم يغفر له فابعده الله )) ُ از خداوند به دور باد و نفرين بر كسى كه به شب قدر برسد و زنده باشد، اما آمرزيده نشود. با اين حديث نقش انسان در تعيين سرنوشت خود واضح تر مى گردد و معلوم مى شود كه بدبختى و شقاوت مقدر در شب قدر، نتيجه كار خود بندگان است وگرنه از نظر منطقى با توجه به شان و مقام پيامبر گرامى (ص) قابل قبول نيست كه آن بزرگوار به خاطر انجام ندادن كارى بى اثر و بى خاصيت، سهل انگاران را نكوهش و مذمت فرمايند. ((انس بن مالك)) از پيامبر(ص) نقل كرده كه فرمودند:((ان هذا الشهر قد حضركم))؛ ماه مبارك به شما رو آورده است. ((و فيه ليله خير من الف شهر))؛ در اين ماه شبى است كه برتر از هزار ماه است. ((من حرمها فقد حرم الخير كله))؛ هر كس از فيض شب قدر محروم گردد، از تمام خيرات بى نصيب مانده است. ((ولا يحرم خيرها الا محروم))؛ و محروم نمى ماند از بركات شب قدر، مگر كسى كه خويشتن را محروم كرده است. روايات، بعضى از گناهان را مانع بهره بردارى گناهكار از شب قدر دانسته اند، از جمله آن كارها ميخوارگى يا ((دايم الخمر)) بودن و نيز آزار پدر و مادر است. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت توسط تارا
|
|
||
|
|
|
|
|
معنوبت چيست؟ معنويت عبارتست از احساس دروني قدرت ويا سرشاري اززندگي كه انسان حساس كند به اندازه پهناي گيتي فربه شده است . جلال الدين رومي در اين زمينه ميگويد: تنگ است مرا هر هفت فلك چون ميرود او در پيرهنم در اين شرايط است كه انسان احساس ميكند تمام وجودش با هستي هماهنگ شده و وجودش در دستان خداوندي قرار گرفته است كه ارحم الراحمين است . اين قدرت متعالي و سرشاري خداوند است كه شما را هدايت ميكند . خداوند آن وجود بي نهايتي است كه شما به اوباور داريد . خداوند قدرتي بالاتر از ان است كه شما فكر ميكنيد و علاقه داريد به او اعتماد و تكيه كنيد . معنويت توان غلبه بر احساس گناه ،مسئوليت پذيري بيش از اندازه ،احساس كنترل بيش از اندازه و مسئول دانستن خود براي حل مسائل و مشكلات ديگران مي باشد . با توجه به پيام خداوندي به بشريت شما نسبت به افرادي كه نياز به كمك دارند پيشنهاد كمك و همياري مي كنيد ولي ميدانيد كه ياور اصلي انسانها در سخت ترين شرايط خداوند مي باشد .خداوند بارها به پيامبر حبيب خود مي فرمايد كه او وظيفه تذكر دادن به افراد نيازمند به هدايت را دارد ولي وكيل آنها نيست و نبايد خود را به خاطر پذيرش مسئوليت بيش از اندازه به زحمت بياندازد ،هدايت واقعي در دست خداست و او هر كه را بخواهد هدايت ميكند. مرجع تصميم گيري:چارچوبي كه در آن تمام مشكلات اضطراب ها و ترس ها و نياز هاي خود را معنا ميكنيم مي تواند معنوي باشد . در اين چارچوب تفسيري ما همه انسان هستيم و احتمال دارد كه به علت كامل نبودن دچار اشتباه و خطا شويم و هميشه به اندازه اي قوي نباشيم كه در جهت مطلوب خود تغيير دهيم . در اين چارچوب تئوريكي فقط خداوند است كه از هر نظر توانمند وقوي ،آگاه به سودو زيان ،و توانمند به اداره و مهار تمام مشكلات و نيازها مي باشد . اين امر نيز در اين چارچوب پذيرفته شده كه احتمال داردخواست خداوندي با خواست ما تفاوت داشته باشد . از طريق درك و فهم ديگران ، اعتماد به نفس ، توان ازاد شدن از غم و اندوه ، ازادي از ترس، كنار آمدن با احساس مسئوليت بيش از اندازه و مقابله با احساس گناه، افراد مي توانند توان و قدرتي بدست اورند كه انان را در طريق معنويت حفظ نمايد . معنويت منبعي است كه شما مي توانيد در مواقع فقدان و اندوه از آن استفاده كنيد و با سختيها كنار بياييد . سه ويژگي اصلي معنوي بودن ايمان ،اميد و عشق سه ويژگي اصلي انسان هاي معنوي مي باشد . ايمان به حضور خدايي كه قادر متعال است و از رگ هاي گردن به ما نزديك تراست ركن اصلي معنويت به شمار ميرود .افراد معنوي باور وايمان دارند كه خداوند در تمام سختيها و مشكلات در كنار آنانست اميد و اعتماد به خدا كمك ميكند كه مسئوليت خارج از توان خود را به خداوند واگذارند و احساس گناه نكنند و بدانند كه وظيفه انان در حد توانمنديشان مي باشد اين يك نگرش مثبت به زندگي ايجاد ميكند كه انسان فقط در حد توان مي كوشد. افراد معنوي داراي يك نوع حس نوع دوستي هستند و علاوه بران به كل هستي وعلاقه نشان مي دهند . اينها دنيارا زيبا ميبينند و زيبايي را گسترش مي دهند و در جهت زندگي افراد كوشا مي باشند اين علاقه هم در در هدف و هم در روش افراد معنوي در برخوردبا انسانها خود را به روشني نشان مي دهد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت توسط تارا
|
|
||